|
محلاتی ها السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
|
یکی از دانشجویان دکتر محمود حسابی به ایشان می گوید: شما سه ترم است که مرا از این... درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.
دکتر جواب میدهد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند ... [ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 11:25 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت رابخواند
پسرک با صدای لرزان گفت ننوشته ام معلم او را با خط کش چوبی تنبیه کرد پسرک در حالیکه دست های قرمز باد کرده اش را به هم می مالید زیر لب گفت: ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری می خریدم و انشایم را می نوشتم [ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 11:12 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد ; .. سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد..! و می تراشد،این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد..!
بنظر شما چقدر از این عیوب هنوز هم وجود دارد ؟؟؟ بخاطر داشته باشید که از مرگ ( خودکشی ) صادق هدایت حدود 60 سال میگذرد !!!!!! [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 11:22 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
اگر شما به مشکل امروزتان غم دیروز و اضطراب فردا را اضافه نکنید، مشکل امروز هرچه باشد قابل حل است. [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 11:21 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
اگر شخصی رفتگر نامیده می شود، باید همانگونه خیابان ها و معابررا جارو کند که میکل آنژ
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:48 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگیاش بازگشت.
چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت میکرد،
تا اینکه زنی برای پرسش مسالهای که برایش پیش آمدهبود پیش وی میرود.
از وی میپرسد «فضلهی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟»
او با وجود اینکه میدانست روغن نجس است، ولی این را هم میدانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند؛
به زن گفت نه، همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاور و بریز دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.
بعد از این اتفاق بود که او علیرغم فشار اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند.
این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.
می دانید این مرد که بوده.. ؟
.
.
.
مرحوم حسین پناهی ..... روحش شاد
عاشق این جمله ایشون هستم:
به بهشت نمی روم اگر ، مادرم آنجا نباشد [ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:38 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
زندگی معلم بزرگی است. درس هایی می آموزد که در هیچ کتابی نیست و در هیچ دانشگاهی تدریس نمی شود.
آنها که به کتاب ها و نوشته ها بسنده کردند و مغرور شدند از درس های بزرگ زندگی محروم شدند و بسیار آسیب دیدند.
زندگی می آموزد که شتاب نکن.
زندگی می آموزد چیزهایی که می خواهی به آنها برسی وقتی دریافتشان می کنی می بینی آنقدر هم که فکر می کرده ای مهم نبوده
شاید هم اصلا مهم نبوده شاید موجب اندوهت نیز گشته است.
ادامه مطلب [ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:35 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باغ کس می خواند که خدا هست دگر غصه چرا؟ آرزو دارم خورشید رهایت نکند غم صدایت نکند.ظلمت شام سیاهت نکند و تو را از دل آنکس که دلش با دل توست حضرت دوست جدایت نکند [ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:30 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
خوشبختی
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:2 قبل از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
به دنبال خدا نگرد!
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست خدا در جاده های بی انتها نیست به دنبالش نگرد خدا در دستیست که به یاری می گیری در قلبیست که شاد می کنی و در لبخندی است که هدیه می کنی
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
پتروس فرار می کند
کبری تصمیـم نمی گیرد دهقان فداکاری نمی کند پسر ِ شجـاع،ترسو شده است لوک خوش شانس ، بــدشانسی می آورد پلنگ ِ صورتی ، زرد شده است میتـی کومان ، استعفـا داده است مشخص شده كه پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض كرده است دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد پـت و مـت،پُست وزارت گرفته اند دخترک ِکبریت فروش، رفته دُبی ولـــــــــــــی . . . چوپـان ِ دروغگو هنوز دروغ می گوید [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:58 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد. شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت ارنستو چه گوارا [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:51 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
قصه گل صداقت
اينقدر اين قصه زيباست که حتی اگه شنيده باشين باز هم تکرارش دلنشينه دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان وقتی خدمتکار پير قصر مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا. دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه ای میدهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را برای من بياورد... ملکه آينده چين می شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه اما بی نتيجه بود ، گلی نروييد . روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند : گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!! [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:46 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
پایه های سست قانون در جامعه دینی ما
پژوهش همه جانبه درباره ی علل و عوامل بروز این ناهنجاری ، نیازمند اطلاعات گسترده ای از وضع کنونی جامعه است که این نویسنده به آن دسترسی ندارد. به علاوه که این کار باید توسط گروهی از کارشناسان در رشته های مختلف انجام گیرد تا ریشه های فرهنگی و اجتماعی وسیاسی این فساد شناخته شود و از عهده ی یک کارشناس دینی خارج است. در ادامه مطلب [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:45 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم.
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او میگفتم که در ذهنم چه میگذرد. من طلاق میخواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمیرسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه میکرد. میدانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگیاش آمده است. اما واقعاً نمیتوانستم جواب قانعکنندهای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش میسوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود میتواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانهام را بردارد. نگاهی به برگهها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبهای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمیتوانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفتهها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکمتر و واضحتر شده بود. روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی مینویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم. صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمیخواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:12 قبل از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
جملات جالب* وقتی اورجینال به دنیا اومدی... حیفه کپی از دنیا بری ....خودت باش ! گاهي اونقدر غرق ارزوهات ميشي که فراموش ميکني يکي بيرون دستشویی منتظره میگن: تنبلی مـــادر همه عادت های بد ماست, ولی خب بــه هر حال مادره و احترامش واجبـــه خدایا به هر کس که دوست میداری بیاموز که تابستان از زمستان گرم تر است, و به هر کس که بیشتر دوست میداری بفهمان که اودکلن کار حمام را نمیکند … پشتکار رو از اون ساعتِ زنگداری یاد بگیر که تادهنتو سرویس نکنه، صداش قطع
نمیشه مردی و نامردی، جنسیت سرش نمی شود معرفت که نداشته باشی..... نامردی... همه اینا به کنار .. . مُسکن از کجـــا میفهمه مــا کجامون درد میکنه ؟ واقعا برام سواله حسین پناهی: بعضیها آنقدر فقیر هستند که تنها چیزی که دارند پول است به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی, اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. اما اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده. از درد های کوچک است که آدم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی. بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن. همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود " - یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " - قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " - مقداری خرد پشت " چه بدونم " - و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست. [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:8 قبل از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:33 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
سخنـان بـزرگان جـهان در مورد "موفـقیـت
جمله هایی از شخصیت های مختلف درباره "موفقیت" تقدیم شما دوستان می شود؛ تا بدانید و باخبر باشید که دیگران درباره مفهوم موفقیت، چه گفته اند و چه نظراتی دارند. این شما و این هم جمله هایی درباره موفقیت. امیدواریم همیشه موفق باشید؛ در این روز و هفته ای که شروع کرده اید. ادامه مطلب [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:31 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
استعفاء نامه
بدینوسیله
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را
قبول می کنم!
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است...
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم...
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم…
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم…
می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را
و شعرهای کودکانه را
یاد میگرفتم...
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم…
می خواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم...
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدرزیباست
و همه راستگو و خوب هستند...
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . .
این دسته چک من،
کلید ماشین،
کارت اعتباری
و بقیه مدارک،
مال شما!
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم !
(سانتیا سالگا) [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:28 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
-- [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:25 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش
به پسرم درس بدهید: او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد اما به او بیاموزید که اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین 5 دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند. به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردنکشها، گردنکش باشد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست میرسد انتخاب کند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سن و سال خوبی است [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:15 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
سالروز ولادت بانوی بزرگ اسلام .دخت گرامی رسول ا لله.همسر علی مرتضی و مادر حسن و حسین و روز زن به همه بانوان جهان بخصوص بانوان ایران زمین مبارک باد.از آنجائیکه توان ارسال هدیه ندارم چهل حدیث از آن بزرگوار تقدیم شما می کنم شاید مورد قبول قرار گیرد.
چهل حدیث گهربار از حضرت زهرا(س)
در این نوشتار چهل حدیث منتخب از سخنان گهربار حضرت زهرا(س) انتخاب شده است.
۱ قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراء سلام اللّه علیها: نَحْنُ وَسیلَتُهُ فى خَلْقِهِ، وَ نَحْنُ خاصَّتُهُ وَ مَحَلُّ قُدْسِهِ، وَ نَحْنُ حُجَّتُهُ فى غَیْبِهِ، وَ نَحْنُ وَرَثَةُ اءنْبیائِهِ.(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: ج ۱۶، ص ۲۱۱.)
ما اهل بیت پیامبر وسیله ارتباط خداوند با خلق او هستیم ، ما برگزیدگان پاك و مقدّس پروردگار مى باشیم ، ما حجّت و راهنما خواهیم بود؛ و ما وارثان پیامبران الهى هستیم.
۲ قالَتْ علیها السلام : وَ هُوَ الا مامُ الرَبّانى ، وَ الْهَیْكَلُ النُّورانى ، قُطْبُ الا قْطابِ، وَسُلالَةُ الاْ طْیابِ، النّاطِقُ
ادامه مطلب [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:40 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
و هیچ چیزبه<<خودش>>نمی ارزد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر روزی تهدیدت کردن بدان در برابرت ناتوانند..
اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست..
اگر روزی ترکت کردن بدان لیاقت با تو بودن را نداشته اند..
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مذهب شوخی سنگینی با من کرد .سالها مذهبی بودم بی آنکه خدایی داشته باشم...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
فلسفه زندگی انسان در این جمله خلاصه میشود.......
فدا کردن آسایش زندگی برای فراهم آوردن وسایل آسایش زندگی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خدایا....بر اراده.دانش.عصیان.بی نیازی.حیرت.لطافت روح.شهامت و تنهایی من بیفزا
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عاقلانه
ازدواج کن
تا
عاشقانه
زندگی کنی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آزادی!
در دامن اسارت می زاید؟
در زنجیر رشد می کند؟
از ستم تغذیه می کند:؟
با غصب بیدار می شود…
های… این سرنوشت آزادی است!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که میخواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
به سه چیز تکیه نکن
غرور، دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد
با دروغ می بازد
و با عشق می میرد [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:28 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
چراغهای مسجد دسته دسته روشن میشوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سید مهدی که از پلههای منبر پایین میآید، حاج شمسالدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز میکند تا برسد بهش.
جمعیت هم همینطور که سلام میکنند راه باز میکنند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش... آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل... دست شما درد نکند، بزرگوار! سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، میگذار پر قبایش. مدتها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری! آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی میکنن... حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک میشود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه... * زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالیاش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه میکرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لبها، گیسهای پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونهای نبود که معترضش بشوند... * حاج مرشد! جانم آقا سید؟ آنجا را میبینی؟ آن خانم... حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین. استغفرالله ربی و اتوبالیه... سید انگار فکرش جای دیگری است... حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا. حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه میکند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمیگوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله... سید مکثی میکند. بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمیخورد مشتری باشیم؟! حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی میشود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه میکند و سمت زن میرود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور میکند.
به قیافهشان که نمیخورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله میگوید. - خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند. زن، با تردید، راه میافتد. حاج مرشد، همانجا میایستد. میترسد از مشایعت آن زن!... زن چیزی نمیگوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش... دخترم! این وقت شب، ایستادهاید کنار خیابان که چه بشود؟ شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشمهایش که قدری هوای باران: حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم... سید؛ ولی مشتری بود! پاکت را بیرون میآورد و سمت زن میگیرد: این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمردهام. مال امام حسین(ع) است...
تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!... سید به حاجی ملحق میشود و دور... انگار باران چشمهای زن، تمامی ندارد... * چندسال بعد...نمیدانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج میشود. زیر لب همینجور سلام میدهد و دور میشود. به در صحن که میرسد،
نگاهش به نگاه مرد گره میخورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را میپاییده، نزدیک میآید و عرض ادبی. زن بنده میخواهد سلامی عرض کند. مرد که دورتر میایستد، زن نزدیک میآید و کمی نقاب از صورتش بر میگیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض: آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان میآید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت... آقا سید! من دیگر... خوب شدهام! این بار، نوبت باران چشمان سید است...سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه 40 تهران ـ یکی تعریف میکرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،
به اندازهی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.
زار زار گریه میکردند و سرشان را میکوبیدند به تابوت...
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 11:4 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
بمب جیوه بر سقف خانه های ایرانپس از مدت ها تبلیغ درمورد استفاده از لامپ های کم مصرف و تلاش برای گسترش آن در جامعه مدتی است که هشدارها درمورد روش نادرست استفاده از آنها در ایران جدی تر شده؛ به قول کارشناس بهداشت تشعشات وزارت بهداشت، بمب جیوه را به خانه ها آوردیم و درمورد آن آموزشی به مردم ندادیم.
همه ما حتی شده یک بار تبلیغات مربوط به استفاده از لامپ های کم مصرف به جای لامپ های قدیمی را دیده یا شنیده ایم. صرفه جویی در مصرف انرژی و به دنبال آن کاهش بهای قبض برق، مهم ترین مزیت استفاده از این لامپ هاست.
خطر در بالای سر جیوه یک فلز سمی است که روی سیستم اعصاب انسان اثر می گذارد و می تواند به بروز سرطان هم منجر شود. درون حباب لامپ های کم مصرف از گاز جیوه استفاده شده است. علی گورانی، کارشناس بهداشت تشعشات وزارت بهداشت، یکی از کارشناسانی است که در مورد استفاده نادرست از یک تکنولوژی خوب هشدار می دهد؛ او در گفت و گو با خبرگزاری ایلنا گفته است در تمام دنیا تکنولوژی هایی مانند لامپ های کم مصرف همراه با بسته های آموزشی به مردم ارائه شد ولی در ایران این وسیله بدون آموزش و فرهنگسازی مناسب به جامعه راه یافت؛ به همین دلیل حالا «در خانه ها، کوچه ها و خیابان ها شاهدیم که به راحتی لامپ های کم مصرف و فلورسنت خرد و مانند زباله های دیگر حمل می شوند؛ درحالی که این لامپ ها باید با دستورالعمل ویژه جمع و امحا شوند و خرده ها و خاک های آن را نباید به هیچ وجه با جاروبرقی جمع کرد.» راهکارهایی برای کاهش خطر اشاره به خطرهای احتمالی استفاده از لامپ های کم مصرف و مهتابی (فلورسنت) برای این نیست که بگوییم از این لامپ ها استفاده نکنید؛ راهکارهایی وجود دارند که با عمل به آنها احتمال خطر کاهش می یابد: *پرتاب کردن و شکستن لامپ های مهتابی به سرگرمی بعضی افراد به ویژه نوجوانان در خیابان ها و کوچه تبدیل شده است؛ درمورد خطرات این کار به آنها هشدار دهید. *درصورتی که لامپ کم مصرف یا مهتابی در یک محیط بسته و کوچک شکست، تا 15 دقیقه محل را ترک کنید. بعد از بازگشت پنجره ها را باز یا دستگاه تهویه را روشن کنید. هنگام جمع آوری تکه های لامپ دستکش بپوشید یا از دو تکه مقوا کمک بگیرید. *از جاروبرقی یا دستی استفاده نکنید. بعد از جمع آوری خرده شیشه ها، آنها را درون یک کیسه نایلونی قرار دهید، در آن را گره بنزید و درون سطل آشغال بیندازید. برای پاک کردن زمین از جیوه هم از دستمال مرطوب استفاده کنید. *درصورتی که این لامپ ها سوختند آنها را به ماشین بازیافت زباله تحویل دهید یا در سطل های مخصوص بازیافت بیندازید. *بهتر است لامپ های کم مصرف را درون حباب قرار دهید و آنها را در جایی وصل کنید که بیشتر از 30 سانتی متر با افراد فاصله داشته باشد. *بعد از 5 تا 10 هزار ساعت استفاده از این لامپ ها آنها را تعویض کنید. منبع: هفته نامه تندرستی [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 7:19 قبل از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
وقتي كه... معلول... علت ميشه... چگونگی بروز بحران
مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «كه آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده « ممكنه و براي احتياط برید هیزم تهیه کنید»
بعد رییس جوان به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «و مي پرسه كه آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس جوان به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند... و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!! رییس: «از کجا می دونید؟» پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!! نتيجه اخلاقي:
خیلی وقتها خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم...
مثال ساده و روشن اون وضعيت ارز و طلاست و ارزاق و ملك و بورس... [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 7:18 قبل از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، باتعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دخترجدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با نازنین پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ،لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. نازنین به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. نازنین چشمان من رو به روی حقیقت بازکرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون میکاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و نازنین بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۲۱سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز،مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت روببینی. با عشق، پسرت، . [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 7:14 قبل از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
مادر کودکش را شیر می دهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن می آموزد وقتی کمی بزرگتر شد ... کیف مادر را خالی می کند تا بسته سیگاری بخرد بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود وقتی برای خودش مردی شد پا روی پا می اندازد و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید : عقل زن کامل نیست ... کسانیکه نمی خوانند
تصور می کنند می دانند
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 7:10 قبل از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
معلمان شهرمون که تاکنون به عنوان معلم نمونه کشوری انتخاب شده اند سهیلا بخشی علی اصغر الهی عقیل اسماعیلی حمید امینی علی بخشی محمد حسن حسینی مهری علیمحمدی علی اصغر هادیزاده مهدی قدس شادروان محمد علی سعیدی و [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:24 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید. رانندة تاکسی محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد!
راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بيرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن به طرف ما. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد. با تعجب از او پرسیدم: ((چرا شما اين رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی را به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و برايتان توضيح ميدهم: او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند. از این رو..... [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:24 بعد از ظهر ] [ رئيس اکبري ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |